سکوتی تلخ ...در میان چهره ام خفته است...وقتی خاطراتت را برایم می خوانی...
بغض میکند نگاهم......و آئینه در هم میشکند چشمانم را...
قدم به قدم در میان...باغهای انار و سیب رها شده ام...نه سیبی مانده بود و نه اناری...
فقط من بودم و شاخه های خشک بید...آنها هم از تنهائی خود میگریستند..
و من بهت زده فقط اشکهایم را میبلعیدم...که عمر من چه شتابان میگذرد بی تو...